گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش را داد
گفتمش همدم شبهايم کو ؟
تاري اززلف سياهش راداد
وقت رفتن همه را مي بوسيد
به من ازدور نگاهش را داد
غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم
اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده ي عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه ي وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه ي پايان من است
من خراباتیم از من سخن یار مخواه
گنگم ازگنگ پریشان شده گفتار مخواه
من که باکوری و مهجوری خودسرگرمم
از چنین کور تو بینائی و دیدار مخواه
چشم بیمار تو بیمار نموده است مرا
غیر هذیان سخنی از من بیمار مخواه
این پر که شکسته می شود،بال من است
این سنگ تویی،که باز دنبال من است
از این همه چیزهای روشن، تنها
دلتنگی و تنهایی و غم،مال من است
دوستان عزيز اسم شاعران اين اشعار را نمي دانستم اگر كسي ميداند بگويد كه در پايان اشعار بنويسم
ممنون
نوشته شده توسط ali در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY