تبليغاتX
http://rrresoheyl1343
 

شعر غدیر

 

جلوه ‏گر شد بار ديگر طور سينا در غـدير                                 

  ريخت از خم ولايت مى به مينا در غـدير                    

 رودها با يكدگر پيوست كم‏كم سيل شد                                

 موج مى‏زد سيل مردم مثل دريا در غـدير                                    

هديه جبريل بود« اليوم اكملت لكم»                                

 وحى آمد در مبارك باد مولى در غـدير                                     

 با وجود فيض« اتممت عليكم نعمتى»                                 

از نزول وحى غوغا بود غوغا در غـدير                                                   

  بر سر دست نبى هر كس علي راديدگفت‏                               

   آفتاب و ماه زيبا بود زيبا در غـدير                     

  بر لبش گل واژه « من كنت مولا»تا نشست‏                                  

گلبن پاك ولايت شــد شكوفا در غـدير                        

« بركه خورشيد» در تاريخ نامى آشناست‏                                 

شيعه جوشيده ‏ست ازآن تاريخ آنجادرغـدير

گرچه در آن لحظه شيرين كسى باور نداشت‏                                

 مى‏توان انكار دريا كرد حتى در غـدير                       

 باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏

عمر كوتاهى ‏ست در لبخند گل ها در غـدير

ديده‏ها در حسرت يك قطره از آن چشمه ماند

این زلال معرفت خشكيد آيا در غـدير؟

دل درون سينه‏ها در تاب و تب بود اى دريغ‏

كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غـدير

                                                           "محمد جواد غفورزاده" (شفق)


 

نوشته شده توسط ali در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت


عید غدیر مبارکباد

 

سالروز پادشاهي بزرگترين مرد عالم هستي و عدالت گستر بي نظير گيتي، را به تمامي شيعيان تبريك مي گويم

 

 

 

واقعه غدير حادثه اى تاريخى نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود. غدير تنها نام يك سرزمين نيست. يك تفكر است، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكايت مى كند. غدير نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلايه داران امامت است.

 


 

نوشته شده توسط ali در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت


گرامی داشت یاد و خاطره درگذشتگان زلزله بم

 

 

 

 

 

 

 

پنجم ديماه سالگرد زلزله وحشتناك بم، و ياد  و خاطره كبوتران عاشق و پركشيده  بمي گرامي باد


 

نوشته شده توسط ali در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


گفتگوی بابا نوئل و عمو نوروز

 

عمو نوروز روزی در خیابان

خیابان ونک نزدیک میدان

بدید از دور مرد سرخ پوشی

کنار دکه سیگار فروشی

که دارد ریش انبوه و سفیدی

به دست بچه ها می داد عیدی

جلو رفت و سلامی کرد با اخم

شما اینجا چه می خواهید با تَخم

گذشته چند ماهی از کریسمس

ودیگر نوبت ماهاست زین پس

برو لطفاً بساط خویش برچین

که دارم در بساطم هفت تا سین

نوئل گفت:ای عمو این گوی و میدان

تو بهتر می زنی نقاره، بستان

که من با کار تو کاری ندارم

برای عرضه بازاری ندارم

عمو نوروز با ناراحتی گفت

که بس کن حرفهای یاوه و مفت

نوئل گفت:ای عمو میرزا فلانی

تو از درد دل مردم چه دانی؟

به فکر کسب و کار خویش هستی

فقط یک مطرب دنیاپرستی

همش قر می دهی در کوی و بازار

ز مردم می ستانی پول بسیار

ولی من می دهم هدیه فراوان

به اهل کوچه و اهل و خیابان

عمو گفت:ای نوئل عاقل چه ای تو

قضاوت می کنی،عادل نه ای تو

نمی گیرم برای خویش چیزی

نیرزد مال دنیا به پشیزی

کمک می خواهم اما بهر مردم

به شادی می ستانم نی ترحم

تمام هدیه ها را جمع کرده

به مردم می دهم در پشت پرده

به مردم می دهم تا شاد باشند

ز دام غصه ها آزاد باشند

نوئل گفت:ای عمو من شرمسارم

به جز شرمندگی چیزی ندارم

تو هم در فکر و ذکر خلق هستی

برای خویشتن طرفی نبستی

من و تو هر دو فکر دیگرانیم

بیا تا قدر شادی را بدانیم

و یکدیگر گرفتندی در آغوش

مکن این قصه را هرگز فراموش

حسن صنوبری

نقل از سايت انجمن ادبی شفيقي


 

نوشته شده توسط ali در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 5:9 موضوع | لینک ثابت


بابا نوئل کیست و چرا لباس قرمز می پوشد؟

 

از چند روزمانده به كريسمس خيا بان ها به ويژه  درمحلات مسيحي نشين پر است از انواع درخت كاج و وسايل زينتي و بابا نوئل وآدم هايي كه مشغول خريد رخت و لباس تازه و هديه براي اقوام و دوستانند. كودكان نيز سخت در پي جوراب هايي هستند كه زير درخت كاج يا كنار شومينه آويزان كنند به انتظار بابانوئل و كيسه پر هدايايش . واقعا بابانوئل اين موجود دوست داشتني و مهربان كه همه از كوچك و بزرگ دوستش دارند و با چشماني مشتاق در شب كريسمس انتظارش را مي كشند كيست؟ براي اينكه هم پاسخ اين سئوال را گرفته باشيم و هم در شادماني هموطنان مسيحي مان شريك باشيم  پاي صحبت هاي پروفسور كلمنت كلارك مور نشستيم تا از پيدايش بابا نوئل سخن ها بشنويم.

 

«بابانوئل كسي نيست جز سین نيكلاس اسقف كليساي ميرا.او در سال 255 در شهر پاتارا شهري در آسيا صغير (تر كيه امروزي) متولد شد و در 6 دسامبر 344 نيز در شهر ميرا در تركيه در گذشت.پيكرش توسط 62 نفر از اهالي ميرا كه به صورت دزدكي به باري مهاجرت مي كردند در 25 آوريل 1087 به اين شهر برده شد. سن نيكلاس هشت گوزن به نام هاي: Dancer, Comet ,Dasher, Prance r, Vixen ,Cupid , Domder , Blitzen داشت  كه با كمك آنها به مناطق گوناگون مي رفت وبه مناسبت هاي مختلف هديه به كودكان مي داد البته برخي نيز معتقدند اين كادوها تنها به بچه هاي خوب اختصاص داشت و در عوض كودكان بازيگوش از پري گيس سفيدي به نام  befana  كادو دريافت مي كردند البته اين افسانه اي است كه بيش از همه كودكان ايتالياي با آن آشنايند آنها صبح روز بعد از كريسمس به انتظار پري مي نشينند كه از او هديه بگيرند.»

 گفته مي شود در يكي از زمانهايي كه سين نيكلاس براي تبليغات دين مسيح به ايتاليا رفته بود متوجه شد كه يكي از  نجيب زادگان شهر دچار فقر شده و هيچ پولي براي تامين هزينه عروسي سه دخترش كه قرار است با سه پسر پولدار شهر ازدواج كنند ندارد او تصميم مي گيرد كه به كمك گوزن هايش يك كوله پر از سكه هاي طلا را  از كنار درز پنجره به  داخل خانه ي آنها بيندازد شب اول ودوم با موفقيت كارش را انجام مي دهد ولي شب سوم با پنجره بسته مواجه مي شود و از طريق دود كش بخاري كوله را به خانه مرد فقير و دخترانش مي اندازد.

 پس از مرگ وي در كشورهاي اروپاي به ويژه  بلژيك و هلند چند تن از كشيشان براي يادآوري خاطره سن نيكلاس  سوار بر اسب يا قاطر سفيد شده و به بچه ها هديه مي دهند.

پس از مهاجرت هلندي ها به آمريكا و اقامت در محله اي در نيويورك اين سنت به آمريكا نيز برده شد.سن نيكلاس در آمريكا يه سانتا كلاوس (santa Claus)معروف است.

 اما اينكه چرا لباس بابانول به رنگ سفيد و قرمز است بايد به سال 1931 بر گرديم كه شركت كوكاكولا تصميم گرفت در آگهي هاي خود از بابانوئل محبوب ترين چهره بين كودكان و بزرگ سالان براي فروش بيشتر محصولات خود استفاده كند كوكاكولا همان لباسي كه امروز تمامي بابانوئل ها به تن مي كنند و با هشت گوزن خود به ديدن بچه هاي خوب مي روند و براي بابا نوئل تبليغاتي خود در نظر گرفته بود.

نقل از سایت

http://manivahani.persianblog.ir/1384_10_manivahani_archive.html

 


 

نوشته شده توسط ali در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 4:59 موضوع | لینک ثابت


کریسمس مبارک

 

آغاز سال جدید میلادی و تولد پیامبر بزرگ خداوند حضرت عیسی مسیح بر

همگان و خصوصا هموطنان مسیحی مبارک باد.  


 

نوشته شده توسط ali در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 4:46 موضوع | لینک ثابت


از سر دلتنگی بدون شرح و توضیح


 

نوشته شده توسط ali در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت


دخترم با تو سخن می گویم

 

دخترم با تو سخن مي گويم
گوش كن با تو سخن مي گويم
زندگي در نگهم گلزاري است
و تو با قامت چون نيلوفر
شاخه ي پر گل اين گلزاري
من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم
گل گيسو، گل لبها، گل لبخند شباب
من به چشمان تو گل هاي فراوان ديدم
گل عفت، گل صد رنگ اميد
گل فرداي سپيد
مي خرامي و تو را مي نگرم
چشم تو آينه ي روشن دنياي من است
تو همان خُرد نهالي كه چنين باليدي
راست چون شاخه ي سرسبز و برومند شدي
همچو غنچه به درختي همه لبخند شدي
ديده بگشاي و در انديشه ي گل چينان باش
همه گلچين گل امروزند
همه هستي سوزند
كس به فرداي گل باغ نمي انديشد
آنكه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد
بلبل عاشق نيست
بلكه گلچين سيه كرداري است
كه سراسيمه دود در پي گل هاي لطيف
تا يكي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاك
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك
تو گل شادابي
به ره باد مرو
غافل از باغ مشو
اي گل صد پر من
با تو در پرده سخن مي گويم
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
كس نگيرد زگل مُرده سراغ!
دخترم با تو سخن مي گويم
عشق ديدار تو بر گردن من زنجيري است
و تو چون قطعه ي الماس درشتي كمياب
گردن آويز بر اين زنجيري
تا نگهبان تو باشم ز حرامي در شب
بر خود از رنج بپيچم همه روز
ديده از خواب بپوشم همه شام
دخترم، گوهر من، تو كه تگ گوهر دنياي مني
دل به لبخند حرامي مسپار
دزد را دوست مخوان
چشم امّيد بر ابليس مدار
ديو خويان پليدي كه سليمان رويند
همه گوهر شكنند
ديو، كي ارزش گوهر داند!
نه خردمند بُود
آنكه اهريمن را
از سر جهل سليمان خواند
دخترم، اي همه ي هستي من!
تو چراغي تو چراغ همه شب هاي مني
به ره باد مرو
تو گلي، دسته گلي، صد رنگي
پيش گلچين منشين
تو يكي گوهر تابنده ي بي مانندي
خويش را خوار نبين
اي سراپا الماس
از حرامي بهراس
قيمت خود مشكن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس ...


 

نوشته شده توسط ali در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت


تاریخچه فوتبال قسمت سوم (از بازيهاي اوليه ي با توپ تا فوتبال امروزي)

  با مقدماتي كه در پستهاي قبلي نوشته شد؛ به طور يقين چنين به نظر مي رسد که تمام بازيهای با توپ که اسباب سرگرمی........

برای خواندن دنباله متن  اینجا را کلیک کنید

تاریخچه فوتبال قسمت دوم 

تاریخچه فوتبال قسمت اول   


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ali در شنبه یکم دی 1386 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت


فال هفته حافظ (اول تا هفتم دیماه)

 

هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك

گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك

مرا اميد وصال تو زنده مي دارد

و گرنه هر دمم ار هجر هست بيم هلاك

نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت

زمان زمان كنم از غم چو گل گريبان چاك

رود به خواب دو چشم از خيال تو؟ هيهات

بود صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاك

اگر تو زخم زني به كه ديگري مرهم

و گر تو زهر دهي به كه ديگري ترياك

تو را چنان كه تويي هر نظر كجا بيند؟

 به قدر بينش خود هر كسي كند ادراك

عنان نپيچم اگر مي زني به شمشيرم

سپر كنم سر و، دستت نگيرم از فتراك

به چشم خلق، عزيز آن گهي شوي حافظ

كه بر درش بنهي روي مسكنت بر خاك

 


 

نوشته شده توسط ali در شنبه یکم دی 1386 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت


فال حافظ ويژه شب يلدا

 

سلام دوستان.

 يكي از سنتهاي ما ايرانيان در شب يلدا اين است كه تفالي به ديوان خواجه ي شيراز مي زنيم. من هم امشب به نيت تمام خوانندگان اين وبلاگ همين كار را كردم. ديوان لسان الغيب را كه باز نمودم اين غزل آمد كه براي شما آن را نوشتم. اميدوارم هميشه دلهاتون شاد و لبهاتون پر خنده باشه و از ناراحتي و غم و غصه در زندگي تون اثري پيدا نشه.اين فال رو به عنوان فوق العاده كار مي كنيم و طبق روال گذشته فال هفته در جاي خودش محفوظ است كه به موقع انشاالله انجام خواهد گرفت.  

 

روز هجران و  شب فُرقت يار آخر شد

 

زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد

 

آن همه ناز و تنعم كه خزان مي فرمود

 

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

 

بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش

 

كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد

 

آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل

 

همه در سايه ي گيسوي نگار آخر شد

 

ساقيا عمر دراز و قدحت پر مي باد

 

كه به سعي تو اَم اندوه و غبار آخر شد

 

شكر ايزد كه به اقبال كُلَه گوشه ي گل

 

نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد

 

باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز

 

قصه ي غصه كه در دولت يار آخر شد

 

صبح اميد كه بُد معتكف پرده ي غيب

 

گو برون آي كه كار شب تار آخر شد

 

گر چه آشفتگي حال من از زلف تو بود

 

حل اين عقده هم از زلف نگار آخر شد

 

در شمار ار چه نياورد كسي حافظ را

 

شكر كان محنت بي حد و شمار آخر شد

 


 

نوشته شده توسط ali در شنبه یکم دی 1386 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting