ای کاش این فاصله ها کم می شد
قانون خدا در هم و بر هم می شد
ای کاش که دستان من و تو با هم
یک ثانیه یک ثانیه محرم می شد
غروب آخرين شعرم
پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم
تو را هرگز نرنجانم
دعا كن بعد ديدار
تو باشد روز پايانم.
روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند براي نزول باران دعا کنند. روز موعود، همه ي مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان.
کاش ما آدما شبيه قو بوديم که وقتي جفتمون مي ميره اونقدر فرياد مي زديم تا بميريم. ولي حيف که ما آدما وقتي جفتمون مي ميره فرياد مي زنيم که نکنه از تنهايي بميريم.
گاهی وقتها از نردبان بالا می رویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان رو محکم گرفته که ما نیفتیم.
نوشته شده توسط ali در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 5:31 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY