آنكه پامال جفا كرد چو خاك راهم

خاك مي بوسم و عذر قدمش مي خواهم

من نه آنم كه به جور از تو بنالم حاشا

چاكر معتقد و بنده ي دولت خواهم

ذره ي خاكم و در كوي توام وقت خوش است

ترسم اي دوست كه بادي ببرد ناگاهم

صوفي صومعه ي عالم قدسم ليكن

حاليا دير مغان است حوالتگاهم

بسته ام در خم گيسوي تو اميد دراز

آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم

پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد

وندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم

با من راه نشين خيز و سوي ميكده آي

تا ببيني كه در آن حلقه چه صاحب جاهم

بر سر شمع قدت شعله صفت مي لرزم

گرچه دانم كه هواي تو كشد ناگاهم

خوشم آمد كه سحر خسرو خاور مي گفت

با همه پادشهي بنده ي توران شاهم

مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود

آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم


 

نوشته شده توسط ali در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 5:35 موضوع | لینک ثابت