صوفي بيا كه كه خرقه ي سالوس بر كشيم
وين نقش زرق را خط بطلان به سر كشيم
نذر فتوح صومعه بر وجه مي نهيم
دلق ريا به آب خرابات بر كشيم
سر قضا كه در تتق غيب منزوي است
مستانه اش نقاب ز رخساره بر كشيم
بيرون جهيم سر خوش و از بزم مدعي
غارت كنيم باده و دلبر به بر كشيم
كاري كنيم ور نه خجالت بر آورد
روزي كه رخت جان به جهان دگر كشيم
كو عشوه اي ز ابروي او تا چو ماه نو
گوي سپهر در خم چوگان زر كشيم
فردا اگر نه روضه ي رضوان به ما دهند
غلمان ز غرفه حور زجنت به در كشيم
حافظ نه حد ماست چنين لافها زدن
پا از گليم خويش چرا بيشتر كشيم
نوشته شده توسط ali در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 5:46 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY